... نقطه چين
 



باز هم خا طره ها
روز ها در من ِ من فرياد ها
شب به هنگام سياهي
مي كوبد در
همچنان دست ها بر گريبان دارد
يك نفر تنهايم
و صداي همه آن ياد ها
مي پيچد در ذهنم
من تنهايم
يك به يك در نظرم مي آيد
خندها گاه به گاه
اشك ريزان به هنگام نياز
گام ها گام به گام روي ذهنم آرام
مي گذارد پايش
و هم اينك باز هم
گردش دايره وار دوران
منزل اولمان ياد نمود
و به دنبال همه گردش ها
بيم تكرار قريب دوران
خا طرم را لرزاند


نوشته شده در ساعت 3:53 AM توسط



باز هم خا طره ها
روز ها در من ِ من فرياد ها
شب به هنگام سياهي
مي كوبد در
همچنان دست ها بر گريبان دارد
يك نفر تنهايم
و صداي همه آن ياد ها
مي پيچد در ذهنم
من تنهايم
يك به يك در نظرم مي آيد
خندها گاه به گاه
اشك ريزان به هنگام نياز
گام ها گام به گام روي ذهنم آرام
مي گذارد پايش
و هم اينك باز هم
گردش دايره وار دوران
منزل اولمان ياد نمود
و به دنبال همه گردش ها
بيم تكرار قريب دوران
خا طرم را لرزاند


نوشته شده در ساعت 3:45 AM توسط



باز هم خا طره ها
روز ها در من ِ من فرياد ها
شب به هنگام سياهي
مي كوبد در
همچنان دست ها بر گريبان دارد
يك نفر تنهايم
و صداي همه آن ياد ها
مي پيچد در ذهنم
من تنهايم
يك به يك در نظرم مي آيد
خندها گاه به گاه
اشك ريزان به هنگام نياز
گام ها گام به گام روي ذهنم آرام
مي گذارد پايش
و هم اينك باز هم
گردش دايره وار دوران
منزل اولمان ياد نمود
و به دنبال همه گردش ها
بيم تكرار قريب دوران
خا طرم را لرزاند


نوشته شده در ساعت 3:27 AM توسط



باز هم خا طره ها
روز ها در من ِ من فرياد ها
شب به هنگام سياهي
مي كوبد در
همچنان دست ها بر گريبان دارد
يك نفر تنهايم
و صداي همه آن ياد ها
مي پيچد در ذهنم
من تنهايم
يك به يك در نظرم مي آيد
خندها گاه به گاه
اشك ريزان به هنگام نياز
گام ها گام به گام روي ذهنم آرام
مي گذارد پايش
و هم اينك باز هم
گردش دايره وار دوران
منزل اولمان ياد نمود
و به دنبال همه گردش ها
بيم تكرار قريب دوران
خا طرم را لرزاند


نوشته شده در ساعت 3:13 AM توسط


.: ... :.


نوشته شده در ساعت 3:13 AM توسط



گاهی اوقات از آدم هی دور رو برت یه چیزی می شنوی انگار که آب یخ روت ریختن.تمام تصوری که داشتی به هم می رزه.و تازه می فهمی که چقدر خطا کردی
ولی نمی تونی کاری از پیش ببری.نه راه پس نه راه پیش فقط آوار حرف هست که رو سرت خراب شده.حالا باید چه کار کنم من؟
تنها راهش اینه که سیل اشک رو ببینم که زیر پام داره جوی می شه


نوشته شده در ساعت 5:25 PM توسط



چقدر خوبه آدم از خودش و از همه ديگران هيچ خبري نداشته باشه!
چقدر عاليه!
واي خداي من چه حالي مي ده!
تو تمام خودخواهي هاي عالم مي دوني كدومش از همه بيشتر به آدم مزه مي ده؟ خودم هم نمي دونم
ولي تمام اون ها مزه مي دن!!
تا حالا شده خودخواه ترين موجود رو زمين به كسي معرفي شده باشه؟
من كه نشنيدم.
شايد يه روز هم بشه كه عوض اينكه اين همه آدم هاي ايثار گر رو معرفي مي كنن خود خواه ترين فرد روي زمين رو معرفي كنن.
اونوقت فكر مي كنين كه چه اتفاقي مي افته؟
مثلا يه روز تو تلوزيون اعلام كنن كه از ميون اطرافيان تون حتما بايد يه نفر رو معرفي كنين غير از خودتون چون ممكنه كه اين حس به همه دست بده كه آره من از همه بد تر هستم البته اين به خاطر يه حسي هستش كه به اصطلاح بهش مي گن جَو گرفتگي؟
خب حالا چي مي گيد؟
به نظر شما دنيا چه جوري ميشه؟
تو يه همون زماني كه همه وقت بهشون داداه شده زندگي ها يقيناً فرق مي كنه.
اما چه طور مي شه؟
دنيا چه رنگي مي شه؟
شما چي فكر مي كنيد؟
اصلا شما كيو معرفي مي كنين؟
دلايلتون چيه؟


نوشته شده در ساعت 1:40 AM توسط